گرگ هار
-
تاریخ: 1401/9/28 ساعت: 13:24
گرگ هاری شده ام٬ هرزه پوی و دله دو. شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز٬ میدوم٬ برده ز هر باد گرو. پس از این دره ی ژرف٬ جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه٬ پشت آن قله ی پوشیده ز برف. نیست چیزی٬ خبری. ور ترا گفتم چیز دگری هست٬ نبود جز فریب دگری. تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من٬ چه جنونی٬ چه نیا...
گل
-
تاریخ: 1401/9/28 ساعت: 13:24
همان رنگ و همان روی٬ همان برگ و همان بار٬ همان خنده ی خاموٍشِ در او خفته بسی راز٬ همان شرم و همان ناز. همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار٬ همان جلوه و رخسار. نه پژمرده شود هیچ٬ نه افسرده٬ که افسردگی روی خورد آب ز پژمردگی دل. ولی در پس این چهره دلی نیست. گرش برگ وبری هست٬ ز آب و ز...
آدمک
-
تاریخ: 1401/9/28 ساعت: 13:24
((راستین چند و چون ها بشنو از نقال امروزین قصه را بگذار٬ قهرمان قصه ها با قصه ها مرده ست. دیگر اکنون دیری و دوریست کآتش افسانه افسرده ست بچه ها جان! بچه های خوب! پهلوان زنده را عشق است. بشنوید از ما٬ گذشته ٬ مُرد حال را٬ آینده را عشق است. بشنوید این پهلوان زنده را عشق است ای شمایان دوستدار مُردگانیه...