همان برگ و همان بار٬
همان خنده ی خاموٍشِ در او خفته بسی راز٬
همان شرم و همان ناز.
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار٬
همان جلوه و رخسار.
نه پژمرده شود هیچ٬
نه افسرده٬ که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل.
ولی در پس این چهره دلی نیست.
گرش برگ وبری هست٬
ز آب و ز گلی نیست.
هم از دور ببینش.
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش.
ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت٬ هیچ مگویش.
مبویش.
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند.
مبر دست بسویش.
که در دست تو جز کاغذ رنگین٬ ورقی چند٬ نماند.

برچسب:
نویسنده: نوید احمدپور