هرزه پوی و دله دو.
شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز٬
میدوم٬ برده ز هر باد گرو.
پس از این دره ی ژرف٬
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه٬
پشت آن قله ی پوشیده ز برف.
نیست چیزی٬ خبری.
ور ترا گفتم چیز دگری هست٬ نبود
جز فریب دگری.
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من٬
چه جنونی٬ چه نیازی٬ چه غمی ست؟
یا نگاه تو٬ که پر عصمت و ناز٬
بر من افتد٬ چه عذاب و ستمی ست.
دردم این نیست ولی٬
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خوشتنم.
پوپکم! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.
منشین اما با من٬ منشین
تکیه بر من مکن٬ ای پرده ی طناز حریر!
که شراری شده ام.
پوپکم! آهوکم! گرگ هاری شده ام.
.
برچسب:
نویسنده: نوید احمدپور